همچو
شبنمی
به روی
برگ
با تو می مانم
تا لحظه ی مرگ
یه پسر خوب باید چه کارهایی نکنه
دست تو دماغش نکنه
دختر همسایه رو بوس نکنه
تابلو چشمک نزنه
از سوسک نترسه
شکلکهای ناجور در نیاره
احساس خوش صدایی نکنه
هیچ وقت اخم نکنه
برای کسی ناز نکنه
شبها زود لالا کنه
زود عصبانی نشه
کسی را مسخره نکنه
اینقدرم تو اینترنت نگرده
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 18:48 توسط نیلوفر و به آفرید
|

با گام هایت بهار عشق کردی
تو تکرار بارانی
نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست
که مرا می خواند!!!
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:26 توسط نیلوفر و به آفرید
|

در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده ای در زمین به او نمی رسد. از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد. آنگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند. و در حال مرگ، با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می شود. همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند
تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:8 توسط نیلوفر و به آفرید
|

| Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com |