تو می دانی درون من چه میگذرد
تو می دانی که چه احساسی دارم
و تو می دانی که دنبال بهانه نیستم
آخر برای چه باید چنین باشد
نمی دانم شاید یک امتحان باشد
اما خدایا من شاید خیلی ضعیف باشم
باشد من ضعیفم خارم پستم
اما من تحمل چنین امتحانی را ندارم
همه چیز و همه چیز از آن روز شوم شروع شد
روزی که همه ی هستی ام را با آمدنش
کم کم به نیستی کشاند
خداوندا! من نمی توانم تاب بیاورم
خدوندا! من بنده ی مهربانت را
مثل جان دوست می دارم
خداوندا! طاقت ندارم طاقت ندارم
که ناظر آن باشم که هستی ام
به خاطر من آب می شود
خداوندا تنها یکی فقط یک تقاضا از تو دارم
مرا مثل خاطره ای از یاد همگان ببر
دیگر نمی توانم...
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 15:34 توسط نیلوفر و به آفرید
|


