سر و سامان به چه ارزد ز دل و جان گذرم
سر و سامان و دل و جان به رهت چیزی نیست
کافر عشقم و از مذهب و ایمان گذرم
سوی خود سفره ی رنگین جهانم نکشد
آن قدر همت من هست کزین خوان گذرم
مشکل این است که هرگز نکنی امر به من
ورنه از خویش به فرمان تو آسان گذرم
لب خندان تو دانی چه به روزم آورد؟
از سر کوی تو با دیده ی گریان گذرم
خاطرم جمع بود گر که بسوزانندم
بوی گل گردم و زان زلف پریشان گذرم...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:29 توسط نیلوفر و به آفرید
|


