موهاش رو از وسط جدا کرده بود
چادر مشکی خاک گرفته اش رو
دور دستش پیچیده و جلوی دهنش گرفته بود
یک دمپایی آبی شلوار کهنه ی بنفش هندی
که توی جنوب ایران هم می پوشند
نگاش بی رنگ بود و مات
گاهی نگاهی به اطراف مینداخت
مطمئنا داشت به چیزه دیگه ای فکر می کرد
چیزی که در آینده به آرزوهاش رنگ بده
و از اون دنیای قهوه ای و بی رنگ بیرون بیاره
دلم گرفت
کتاب تو دستم بود
پشت میز مغازه بودم
نگاهی معنا دار به کتابم و بعد به من کرد
آره اونم دوست داشت درس بخونه
ولی مجبوره گدایی کنه
به چی فکر میکرد؟!
ماتش برده بود
شاید به یه لباس زیبا
شاید به یه مرد خوب
شاید به پشت یه میز نشستن
شاید به شادی و تفریح و خوراکی
و دنیای ۶۴ رنگ خیالش
و شاید کتک امشب
برای کافی نبودن پول گداییش از مردم ...
اون رو از حالش بیرون آورد
چادرش رو مورب کردو رو شونه انداخت
دستش رو بیشتر بالا اورد
و راه افتاد...
به آفرید
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:9 توسط نیلوفر و به آفرید
|


