دلم که می گیرد به سرم می زند
که بی خبر و بی هوا به خیابان بزنم
به خیابان که می زنم
از دیدن برگ های پاییزی لذت می برم
سردم می شود
هوس قهوه و کیک می کنم
گوشه ی دنجی می نشینم و فکر می کنم
آن قدر فکر می کنم که به پوچ می رسم
به پوچ که رسیدم لبخند میزنم
و آن وقت کف های
دور فنجان قهوه ام را پاک می کنم
و به موزیک ملایم گوش می دهم
آرام می شوم
دیگر دلم گرفته نیست
حتی ذره ای...
نیلوفر
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:48 توسط نیلوفر و به آفرید
|


