تبليغاتX
!-- Designer : Mohs3n Tabatabi Web Theme : Www.ParsTheme.com Theme Name : mini-heart Theme System : BlogFa, PersianBlog Theme Kind : Love Theme Sort : Free Theme Tag : Blog, Personal, Lovely, --> ترانه بارون
 

"دوستت دارم را من بهترین شعر جهان می دانم"

 

وقتی خسته ام و بی حوصله

وقتی آرامش میخواهم

وقتی پرم از همه ی ماده ها و قوانین

وقتی نمی توانم رو پا بایستم

وقتی هیچ کس نیست

وقتی دلم خالی است

تو می آیی

با لبخند زیبایت

و چشمان جادو گرت

دستانم را میگیری

و همه ی عشقت را به من هدیه می کنی

و عوض آن خستگیهایم بی حوصلگی هایم

را جایگزینش میکنی

آن وقت است که زنده میشوم

روح پیدا میکنم

و پر میشوم از عشقت

و هرم نفسهای گرمت

می بو سمت

و

به آغوش امنت پناه می برم

                                                     

                                               "دوستت دارم مهربانم"

                                              

پ.ن:نمی دونم شاید بداهه نوشتن تو ذهنم حک شده این متن هم بداهه بود.

                                                                                                                                          نیلوفر

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:50 توسط نیلوفر و به آفرید |
دخترک سبزه رو و رنگ پریده

موهاش رو از وسط جدا کرده بود

چادر مشکی خاک گرفته اش رو

دور دستش پیچیده و جلوی دهنش گرفته بود

یک دمپایی آبی شلوار کهنه ی بنفش هندی

که توی جنوب ایران هم می پوشند

نگاش بی رنگ بود و مات

گاهی نگاهی به اطراف مینداخت

مطمئنا داشت به چیزه دیگه ای فکر می کرد

چیزی که در آینده به آرزوهاش رنگ بده

و از اون دنیای قهوه ای و بی رنگ بیرون بیاره

دلم گرفت

کتاب تو دستم بود

پشت میز مغازه بودم

نگاهی معنا دار به کتابم و بعد به من کرد


آره اونم دوست داشت درس بخونه

ولی مجبوره گدایی کنه

به چی فکر میکرد؟!

ماتش برده بود

شاید به یه لباس زیبا

شاید به یه مرد خوب

شاید به پشت یه میز نشستن

شاید به شادی و تفریح و خوراکی

و دنیای ۶۴ رنگ خیالش

و شاید کتک امشب

برای کافی نبودن پول گداییش از مردم ...

اون رو از حالش بیرون آورد

چادرش رو مورب کردو رو شونه انداخت

دستش رو بیشتر بالا اورد

و راه افتاد...

               

                                                                             به آفرید

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:9 توسط نیلوفر و به آفرید |
شانه به شانه ی هم

نجوا کنان

سکوت شب

و تن خیس زمین

قدم می زنیم

راستی خوش لذتی است !

وقتی هوای نمناک زمین را

آمیخته با عطر تنت استنشاق می کنم

خوش عادتم کرده ای

که کنارم باشی

و من غبار تنهایی را

از صندوقچه ی ذهنم

برای همیشه پاک کرده ام

دستانت را مامن آرامشم می کنی

وقتی تو باشی و تو باشی و دستانت

آرام می شوم

در زلال آب

کنار تو

لبخند را بر لبان میهمان می شوم

ماه برایم زیبا می شود

ماه هم می خندد

و نورش را به راهمان می بخشد...

 

                                                                                                نیلوفر و به آفرید       

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:31 توسط نیلوفر و به آفرید |
بارون بارونه زمینا تر میشه

کل سال جونم کارا بهتر میشه*

 

اولین بارون پاییزی.همیشه بارون رو دوست داشتم قطراتش رو بوی نمی که از خاک پا میشه حس   زندگی رو تو رگهام زنده میکنه نفس بیشتر میخوام برای بو کشیدن عطر خوب خاک ..فصل پاییزم فقط به خاطر بارون و هوای دل انگیزش خیلی دوست دارم برگریزون.وایییییییییییییییییییییی الان که دارم این چیزارو مینویسم دلم غنج میره برای این نعمت و فصل پر برکت خدا.الان داره بارون میاد بوی نم خاک دلم می خواد فریاد بکشم خدایااااااااااااااااااااااااااااا شکرت خدایا دوستت دارم!!! بارون مهربونم رو یادم میاره و اون روز بارونی که باهم قدم میزدیم...امشب اولین کسی بودم تو خونه که عطر بارون رو حس کرد و خودمو زودی پشت پنجره کشوندم حتی به همه ی دوستام تبریک گفتم امشب خیلی خوشحال شدم برای این نعمت خدا...

 

باران باز باران

قطرات شبنم گونش رو با دل و جان لمس میکنم

و بدون چتر به خیابان میزنم

خیس میشوم

غرق لذت میشوم

جیغ میکشم

بو میکشم

اکسیژن های نمناک باران را

سرم را رو به آسمان میبرم

چشمانم را میبندم

تا شسته شوم

خوب شوم

مهربان شوم

و یادت را زنده می کنم

یادت را ستایش میکنم

پرستش میکنم

خدای مهربانم...

 

*آهنگ زیبای زنده یاد ویگن

پ.ن:این متن و شعر کاملا فی البداهه بود نمیدونم چقدر خوب بود ولی فقط حسم رو نوشتم .همین...

                                                                  

                                                                                                    نیلوفر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:20 توسط نیلوفر و به آفرید |
منم و بوم سرد

شب احیای علی

شب قدر

همهمه دلکش ستاره ها

آرامش کبوترا

زمزمه مبهم آب

رقص برگ در پس باد

دل و دین در پس رو

لغزش اشک به لب

تب و تاب توبه ها

شاخه ها دست به ماه

مناجات زمین

گریه فرشته ها

 از پس پرده اشک

خیره در کور سوی خانه ها

قرآن به سر می گیرم ومی گویم بک یا الله

قد تو سرو بلند

 پس آن گیس کمند

پیش آن جبین بلند

چشم تو ماه و

لب تو داغ و

چانه ات چال و

دل و احوال و

غم دیدار و

عشق وصال و

حجب و حیا و

تو و آن بوم و

شب احیاء و

جواب ستاره ها و

همه و همه به تو می اندیشیم

در پس باد روی خاک

زیر خاک

به تو می اندیشیم

تک و تنها همه گاه به تو می اندیشم

ای همه جان به فدای تو به تو می اندیشم

                                                                            به آفرید              
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 15:3 توسط نیلوفر و به آفرید |
همه ی رنگ ها

در چشمان تو خلاصه می شود

با آن نگاه گیرا

من طعم سرخ عشق

صورتی خیال

نارنجی شوق

سبز محبت

آبی آرامش را چشیدم

چشمانت را لحظه ای نبند

من به آن چشمها محتاجم

همه ی رنگ ها

در چشمان تو خلاصه می شود...

                                                                        نیلوفر و به آفرید

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:59 توسط نیلوفر و به آفرید |
سرخ می شوم

 

گونه هایم مثل گل انار سرخ سرخ

 

سراغ دلم که می روم

 

می فهمم چرا...

 

گرمای نگاهت

 

مهر سرخ را

 

بر روی گونه هایم گذاشت!

 

                                                                            نیلوفر

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:31 توسط نیلوفر و به آفرید |

 

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

چون شدند آن جایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت

 

وادی اول:طلب

 

ملک اینجا بایدت انداختن

ملک اینجا بایدت درباختن

در میان خونت باید آمدن

وز همه بیرونت باید آمدن

چون نماند هیچ معلومت به دست

دل بباید پاک کردن از هرچه هست

چون دل تو پاک گردد از صفات

تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

 

وادی دوم:عشق

 

کس درین وادی بجز آتش مباد

وان که آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو و سوزنده و سرکش بود

عاقبت اندیش نبود یک زمان

درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

 

وادی سوم:معرفت

 

چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر این ره عالی صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

بازیابد در حقیقت صدر خویش

سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنیا بر او گلشن شود

مغز بیند از درون نه پوست او

خود نبیند ذره ای جز دوست او

 

وادی چهارم:استغنا

 

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود

هفت اخگر یک شرر اینجا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده ای است

هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

 

وادی پنجم:توحید

 

رویها چون زین بیابان درکنند

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام

آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

 

وادی ششم:حیرت

 

مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیر ماند و گم کرده راه

گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟

نیستی گویی که هستی یا نه ای؟

در میانی یا برونی از میان؟

برکناری یا نهانی یا عیان؟

فانیی یا باقیی یا هردویی؟

یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"

گوید:"اصلا می ندانم چیز من

وان "ندانم" هم ندانم نیز من

عاشقم اما ندانم بر کیم

نه مسلمانم نه کافر پس چیم

لیکن از عشقم ندارم آگهی

هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

 

وادی هفتم:فقر و فنا

 

بعد از این وادی فقر است و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین وادی فراموشی بود

گنگی و کری و بیهوشی بود

 

                                               عطار

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:58 توسط نیلوفر و به آفرید |

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 'در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!' همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ' حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :   این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.' پروفسور ادامه داد: 'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.' یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: 'پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟' پروفسور لبخند زد و گفت: ' خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست.

 

به آفرید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:51 توسط نیلوفر و به آفرید |
 

در آغوش تو می میرم

در آغوش سپید پر بهار تو

در آغوشی که ماتم ها از او دورند

در آغوشی که چشمان پاکش سر چشمه نورند

تو با من باش و از آسیب ایمن باش

تو با من باش

تو را من همچو جامی از عطش سرشار می خواهم

تو را در هرنفس در هر هوس  در هر هماغوشی

چو چشم برکه های دور

همه شب در کمین بادهای رهگذر بیدار می خواهم

تو چون من باش با من باش  با پرهیز دشمن باش

مرا از خویشتن پر کن

مرا از آتش فریادهای بی سخن پر کن

مرا از برق چشمان سیاهت( قهوه ای سوخته) روشنایی ده

ترا من با همه اندوه پاکم دوست می دارم

مرا بگذار تا لب بر لب مست تو بفشارم

من ای خورشید گرم زندگی افروز!

در آغوش تو می میرم

در آغوش سپید بهار تو

در آغوشی که ماتم ها از او دورند

در آغوشی که چشمان پاکش سر چشمه نورند...

 

                                                                                به آفرید

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:54 توسط نیلوفر و به آفرید |
عسلی چشمانت

 

آیینه روشنی است

 

که صداقت و عشق از آن لبریز می شود

 

و امید و زندگی را به من هدیه می کند...

                                                           نیلوفر

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:29 توسط نیلوفر و به آفرید |
دلم اندازه ی یک نقطه شده

 

 نقطه ای به رنگ

 

 دلتنگی پر رنگ!!!

                                          نیلوفر

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:7 توسط نیلوفر و به آفرید |
شب که میشه

وقتی نور ماه به اتاقم نفوذ میکنه

تنهاییمو به رخم میکشه

نشونم میده نبودنت رو

اینکه چقدر دلم برات تنگه

اینکه چقدر محتاج صدات و اغوشتم

دوریت برام سخته

نمی دونم چطور باید بگذرونمش

ارامش هم ازم دوری میکنه

چون تو نیستی

زودتر برگرد

دلتنگم...

                                                                             نیلوفر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:25 توسط نیلوفر و به آفرید |

روزی که مرا بر گل رویت نظــــــر افتاد
احساس نمودم که دلم در خطر افتاد

تا چشم من افتاد به گلبرگ جمالت
زیبایی گلهای بهار از نــــظر افـــــتاد

می خواستم از چشم تو محفوظ بمانم
کز برق نگاه تو به جانــــم شــــرر افتاد

گفتم نشـــــود راز دلـــــم فـاش ولیکن
دل خون شد و از پرده چشمم بدر افتاد

هر کس که شراب از خم چشمان تو نوشید
مخمور نگــاه تــــو شــــد و بی خــــبر افتاد

گـــنجینه اســـــرار ازل بود دل مـــن
امروز اگر پیش تو بی سیم و زر افتاد

خسرو به هوای لب شیرین تو بر خاست
برخاست ولی مثل مگس در شـکر افتاد

 
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:43 توسط نیلوفر و به آفرید |
چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

 

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:32 توسط نیلوفر و به آفرید |
چشمهایم را که میبندم تورا میبینم

تورا که میخندی

بارها گفته ام که وقتی میخندی زیباتر میشوی

خیالم را نوازش میکنی

در خیالم به آغوش گرم و مهربانت فرو میروم

آرام می شوم

با همان آرامش زمزمه می کنم:

دوستت دارم بهترینم ...

 

 (به بهانه ی سالگرد عشق با کمی تاخیر)

                                                                                                         نیلوفر                

                                                                                                       

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:51 توسط نیلوفر و به آفرید |

سومین سالگرد تولد وبلاگمون

 

مبارک

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:35 توسط نیلوفر و به آفرید |
فقط خودم و خودت می دونیم که چی شد

فهمیدیم که خدا چقدر دوستمون داره

یه امتحان برای جفتمون که فکر کنم ازش سربلند اومدیم بیرون

که باعث شد به خدا بشتر نزدیک شیم

بعد از ۲ روز که گذشته وقتی بیشتر فکر میکنم

به این نتیجه میرسم که انگار خدا هم همینو میخواست

خدایا بزرگیت رو شاکریم

هم من هم تو

و تو...

بارها و بارها بهت گفتم دوستت دارم

بهت گفتم که دلم میخواد یه جوری بهت نشون بدم

اما نمی دونم چجوری

شاید الانم ندونم ولی مطمئنم

یه روز خدا این توانایی رو بهم میده که

دوست داشتنم رو بهت نشون بدم

می خوام ازت تشکر کنم

تشکر برای همه چیزایی که بهم دادی

می خوام بگم تا هر جا که نفسم اجازه بده

تا هر جا که زنده بمونم

قدرت رو میدونم

با این که اینجا نیستی ولی

تو هر ثانیه باهات زندگی میکنم

پا به پات نفس میکشم

نمی خوام و نمی ذارم که که حس تنهایی

هیچ وقت اون وجود نازنینت رو اذیت کنه

همیشه سعی میکردم با شعرایی که میگذاشتم اینجا

حسم رو بهت انتقال بدم

اما امروز... امروز برام یه روز خاص بود

روزی که دوست داشتم یه دفعه بدون هیچ زمینه ای

برات بنویسم  بدون هیچ چکنویسی بدون خط خوردگی

 

بداهه!!!

                                                                                   نیلوفر

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:6 توسط نیلوفر و به آفرید |

عشق من ناز نکن بغض ما پایون می گیره

یه روزی دست زمونه تو رو از من می گیره

وقتی تنها با تو بودن واسه من زندگیه

تو رو دیدن تورو خواستن رو کی از من می گیره

عشق من قلب این عاشق با تو آروم می گیره

همه ناله های من از اون نگاهت دوریه

تو رو دیدن تورو خواستن تو رو هر جا می بیینم

بی تو و عشق تو من همیشه تنها می مونم

عشق من عاشقتم ، تکرار هر شبانته

همه حرفام به خدا از عشق و از صداقته

با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

عشق من بی کسی و شب با تو پایون می گیره

همه رگهام از حرارت نگاهت خون می گیره

با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

تو گمون کردی بری خاطره هاتم می میره

روزای رفته برام رنگ سیاهی می گیره

اگه صد بهار و پاییز واسه تو گریه کنم

نمی تونم که تو رو همیشه از یاد ببرم

من همون  عاشقتم تا که چشام بارونیه

همه ناله های من از اون نگاهت دوریه

تو رو دیدن توی دنیا واسه من نهایته

عشق من بی کسی و شب با تو پایون می گیره

همه رگهام از حرارت نگاهت خون می گیره

با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

                                                                                                     بهافرید

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:55 توسط نیلوفر و به آفرید |
دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

از این نا مهربونی ها دارم از غصه میمیرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم

تو این شبگریه میتونی پناه هق هقم باشی

تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما

دو همقفس دو همزبون دو همسفر دو همصدا

تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش

تو این شبمرگی پاییز بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه

میخوام آیینه ی خونه با چشمات همنشین باشه

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:24 توسط نیلوفر و به آفرید |
 

دوست دارم آفتاب بشم تا نور بارونت کنم

دور تو بگردم و این دلو مجنونت کنم

آسمون بشم برات ستاره بارونت کنم

یه جون خالی دارم میخوام که قربونت کنم

دوست دارم کفتر بشم تو آسمون پر بزنم

برم و تو اوج عشق سری به دلبر بزنم

بشینم رو بوم یار لونه و چنبر بزنم

اگه روم درو وا نکرد تا به سحر در بزنم

همیشه با این که این دل نگرونه

یه بهار پشت زمستون و خزونه

میدونم خدای ما که مهربونه

ما رو باز بهم دوباره میرسونه

دوست دارم با تو باشم تا باشه دنیا

هم تو بیداری و هم تو خواب و رویا

واست آواز بخونم مثل قدیما :

"گل اومد بهار اومد میرم به صحرا

عاشق صحراییم بی نصیب و تنها"

عید اومد بهار اومد تو دوری اما

همیشه با اینکه این دل نگرونه

یه بهار پشت زمستون و خزونه

میدونم خدای ما که مهربونه

ما رو باز بهم دوباره میرسونه...

 

آهنگ فوق العاده زیبای گروه آریان به مناسبت نوروز .حتما دانلود کنید.

http://www.arianmusic.com/download/

                       (سال نوی همتون مبارک)

                                                                                                         نیلوفر و به آفرید

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:11 توسط نیلوفر و به آفرید |
الهی بار الهی !

من چه کردم !گناهم چیست ؟بارم چیست؟من چه کردم؟

تو گفتی بنده ام باش !بار الهی بنده ات هستم همان بنده

 که می گفتی که می گفتی رکوعم کن سجودم کن قنوتم کن .منم کردم!

گناهم چیست؟   

که شاید گناهم این باشد که دل بستم به لبخندی که جان دادم

به سوگندی به عهدی که شاید همدلم باشد.

الهی بار الهی!من آن مجنون مطرودم که دل بستم به لبخندی به رنگی

که شاید نیلوفری باشد .

من آن مجنون مطرودم  وفا کردم به عهدی چو مرداب که شاید آرامشی 

پنهان برای  نیلوفرم باشد.

الهی بار الهی !من آن مجنون مطرودم که مجنونم تو کردی که

 مطرودم تو کردی که دلبندم تو کردی وفادارم تو کردی گناهم چیست؟!

که آنگونه وفا کردم مرا گویند جفا کردی 

نکردم من نکردم اگر کردم نکردم            

                                                   خاکسترم کن 

پاکبازم 

                 الهی بارالهی!به حکم و جرم این پاکبازی 

گناه و جرم من را بیشتر کن      

الهی بارالهی !من آن دیوانه مجنونم ترم کن

                                                   ز لیلی و ز مجنون بدترم کن

الهی بارالهی!من از آبم من از خاکم من از آتش 

                                                   من آن فریاد خاموشم 

من آن من نیستم 

                                                نیلوفرم کن...

                                                                                       بهافرید               

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:59 توسط نیلوفر و به آفرید |
 


دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند

اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده

یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه

یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون

دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره

دخترا می خوان سر پسرا کلاه بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن

اگر به یه دختر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر خوبی و عاشقت میشه اما اگر به یه پسر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر بی جنبه  هستی دست به هر کاری میزنه تا از شرت خلاص شه

نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست

دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن ودر هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره


دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله

دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند

پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن

اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید

دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن

اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک جمع فقط سوتی میدن

پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن

یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم

اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش-این نشون می ده خیلی بی جنبه ان


بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه متوجه نمیشوند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:42 توسط نیلوفر و به آفرید |
دست هایمان را که بهم میدهیم

حس هایمان در یک نقطه بهم می رسند

یکی می شوند

و در نگاهمان انعکاس می یابند

به هر کدام که نگاه می کنی

به راحتی

عشق را می بینی که لبریز می شود

زبان یاری می کند

صدایی می شنوی که می گوید:

"دوستت دارم"

                                                                           نیلوفر                 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:0 توسط نیلوفر و به آفرید |
وای باران
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست .
اسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم
را در رویاها می بینم .
و ندایی که به من می گوید :
(( گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است ))
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند.

مهر در صبحدمان
داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند.

آسمان ها آبی
پر مرغان صداقت هم آبی است
دیده در آینه صبح خواب تو را می بیند.

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟!

نه از آن پاکتری

تو بهاری

نه بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را.



هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهين باغ و بهارانم تو!
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:16 توسط نیلوفر و به آفرید |
مثل بارون بهار پاک و زلالی

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به بک نگاه عشق منی...

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:59 توسط نیلوفر و به آفرید |

وقتي مي گويم دوستت دارم شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام و جمله اي را بيان كرده ام اما... اين تنها يك جمله نيست ! دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ ! همين جمله كوتاه ! آري همين چندواژه خود كتابيست سر شار از معنا ! دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم پراشک ميگردد ! دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم...

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:15 توسط نیلوفر و به آفرید |
این روزها هم دستم با قلبم یاری نمی کند

قلبم قلبی که سال هاست به تو تقدیم کردم

این روزها خود را محکم تر به در و دیوار سینه می کوبد

این  روزها بیش از هر وقت دیگری به تو نیاز دارد

تپش های قلب تو را می خواهد

گرمی قلب مهربانت را می خواهد

دوست دارد در هوای تو رها باشد

این روزها دلم قلبم بیش از هر زمان دیگری

برای تو تنگ است...

                                                                                                                     نیلوفر

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:11 توسط نیلوفر و به آفرید |
صبح را عاشقانه دوست می دارم

چون زمانی که چشمانم را باز می کنم

اولین چیزی که می بینم چشمهای توست

و رنگین ترین نوا صدای توست

و مطلوب ترین دما گرمای بدن توست

و دلنشین ترین رایحه عطر تن توست

پس من در صبح بهشت خدا را مالکم...

                                                              به آفرید

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:9 توسط نیلوفر و به آفرید |
منم و بوم سرد

شب احیای علی

شب قدر

همهمه دلکش ستاره ها

آرامش کبوترا

زمزمه مبهم آب

رقص برگ در پس باد

دل و دین در پس رو

لغزش اشک به لب

تب و تاب توبه ها

شاخه ها دست به ماه

مناجات زمین

گریه فرشته ها

 از پس پرده اشک

خیره در کور سوی خانه ها

قرآن به سر می گیرم ومی گویم بک یا الله

قد تو سرو بلند

 پس آن گیس کمند

پیش آن جبین بلند

چشم تو ماه و

لب تو داغ و

چانه ات چال و

دل و احوال و

غم دیدار و

عشق وصال و

حجب و حیا و

تو و آن بوم و

شب احیاء و

جواب ستاره ها و

همه و همه به تو می اندیشیم

در پس باد روی خاک

زیر خاک

به تو می اندیشیم

تک و تنها همه گاه به تو می اندیشم

ای همه جان به فدای تو به تو می اندیشم

به آفرید              
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 10:43 توسط نیلوفر و به آفرید |

تقدیم به رخ ماه  نیلوفرم

 

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم

اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سر ِ نقد  ِ گناه بردارم

گناه  ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست

گناه  ِ هر قدمی اشتباه بردارم

تو قرص ماهی و  من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوض ِ  ماه بردارم

بیا که چشم ِ من هنوز منتظر است

بیا که دست از این اشک و آه بردارم

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 13:27 توسط نیلوفر و به آفرید |
ز من جانان اگر دوراست صحبت می کنم با او

که هر شب در دل دیوانه خلوت می کنم با او

اگر چه جان و دل بر لب رسد از جور او اما

ز من چون سر زند پیوسته عادت می کنم با او

اگر جانان من آزرده گردد از من و از دل

بگیرم دست دل را رفع زحمت می کنم با او

رهین منت پیر خراباتم که در عالم

به راه عاشقی طی طریقت می کنم با او

من و اندوه جانان را ز هم دوری کجا باشد

که سازش می کند با من که الفت می کنم با او...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:46 توسط نیلوفر و به آفرید |
کی باشد و کی باشد و کی باشد کی؟

من باشم و وی باشد و نی باشد و می.

او  گاه لب نی بوسد و من گاه لب وی .

مست وی باشم و او مست ز می.

 

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 21:28 توسط نیلوفر و به آفرید |
من نه تنها به رهت از سر و سامان گذرم

سر و سامان به چه ارزد ز دل و جان گذرم

سر و سامان و دل و جان به رهت چیزی نیست

کافر عشقم و از مذهب و ایمان گذرم

سوی خود سفره ی رنگین جهانم نکشد

آن قدر همت من هست کزین خوان گذرم

مشکل این است که هرگز نکنی امر به من

ورنه از خویش به فرمان تو آسان گذرم

لب خندان تو دانی چه به روزم آورد؟

از سر کوی تو با دیده ی گریان گذرم

خاطرم جمع بود گر که بسوزانندم

بوی گل گردم و زان زلف پریشان گذرم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:29 توسط نیلوفر و به آفرید |
روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های و هوی می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم نمی دانی؟!

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟!

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم...

                                                                        فروغ فرخزاد

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:13 توسط نیلوفر و به آفرید |
باغ ما در طرف سایه دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطه برخورد نگاه قفس و آینه بود

باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود

آب بی فلسفه می خوردم

توت بی دانش می چیدم

تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد

گاه تنهاییُ صورتش را به پس پنجره می چسباند

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:14 توسط نیلوفر و به آفرید |
خداوندا!تو بزرگترین بزرگانی

تو می دانی درون من چه میگذرد

تو می دانی که چه احساسی دارم

و تو می دانی که دنبال بهانه نیستم

آخر برای چه باید چنین باشد

نمی دانم شاید یک امتحان باشد

اما خدایا من شاید خیلی ضعیف باشم

باشد من ضعیفم خارم پستم

اما من تحمل چنین امتحانی را ندارم

همه چیز و همه چیز از آن روز شوم شروع شد

روزی که همه ی هستی ام را با آمدنش

کم کم به نیستی کشاند

خداوندا! من نمی توانم تاب بیاورم

خدوندا! من بنده ی مهربانت را

مثل جان دوست می دارم

خداوندا! طاقت ندارم طاقت ندارم

که ناظر آن باشم که هستی ام

به خاطر من آب می شود

خداوندا تنها یکی فقط یک تقاضا از تو دارم

مرا مثل خاطره ای از یاد همگان ببر

دیگر نمی توانم...

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 15:34 توسط نیلوفر و به آفرید |
از گریبان تو صبح صادق

می گشاید بال و پر

تو گل سرخ منی

تو گل یاس منی

تو چنان شبنم پاک سحری

تو بهاری نه بهاران از توست

از تو می گیرد وام هر بهار

این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو در خیال

چشم بگشا که به چشمان تو

در یابم باز مزرع سبز تمنایم را...

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:47 توسط نیلوفر و به آفرید |
نه میشه باورت کنم نه میشه ازتو رد بشم

نه میشه خوب من بشه نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم

نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو

نه میتونم بگم بمون نه میتونم بگم بور

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

قصه ام رو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی

تویی که از منی اگر تیشه به ریشه  میزنی

نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه همنفس

نه با تو جای موندن نه مونده راه پیش و پس

نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم

فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم!!!

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:34 توسط نیلوفر و به آفرید |
اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره ها خط میزنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قیامت می کنم

نمی ذارم کسی عاشق نباشه

ماه رو بین همه قسمت می کنم

وقتی گاهی من و دل تنها میشیم

حرفای نگفتنی رو میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دو تا

خیلی از ندیدنی ها رو شنید

قصه ی جدایی ما آدما

قصه ی دوری ماست از خودمون

دوری من و تو از لحظه ی عشق

قصه سادگی گم شدمون...

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:25 توسط نیلوفر و به آفرید |
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بخت غبار آگینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا اگر آیین محبت باشد

چه حیاتی وچه دنیای بهشت آیینی!!!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 16:46 توسط نیلوفر و به آفرید |
تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشی؟

نه دوست داشتن معمولی و نه با یک نگاه

دوست داشتن ناب و خالص

که آروم آروم توی قلبت رشد کنه

و تمام حجم قلبت رو بگیره

که هر روز اونو لمسش کنی

و از لمس اون احساس احساس سبکی

و خوشحالی بهت دست بده

حتی موقع هایی که دلت برای

کسی که دوستش داری تنگ میشه

یه حس قشنگ و شیرین بیاد سراغت

که به نظرت بهترین حس دنیاست

تا حالا شده؟؟؟

اگر شده پس منم راهنمایی کن و بگو

اون موقع ها چی کار کردی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:11 توسط نیلوفر و به آفرید |
هیچ کس با ما در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی از دردم برنداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمسازو همراهم نشد

هیچ کس چون من چنین لیلی نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من خدای من خدا...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 16:44 توسط نیلوفر و به آفرید |
  • دوست، به دلیل با تو بودن شاد است.
  • دوست، تو را راهنمایی می کند اما زندگی تو را نقد نمی کند.(اشتباهی که من مرتکب شدم)
  • دوست، به مستقل بودن تو احترام می گذارد و تو را محدود نمی کند.
  • دوست، از تو مراقبت می کند اما کنترلی بر تو ندارد.
  • دوست، تو را به بازی نمی گیرد اما در بازی زندگی با تو حرکت می کند.
  • دوست، خیالباف نیست اما تصویر آرزوهای تو را رنگی می بیند.
  • دوست، سد راه پیروزی تو نمی شود و رشد تو را شادمانه دنبال می کند.
  • دوست، از تو دفاع کرده و لحظه های سخت را با تو تجربه می کند.
  • دوست، تظاهر نمیکند و می داند هیچ کس انسان کاملی نیست.
  • دوست، درک می کند که همواره نمی توانی شاد و سرحال در کنارش باشی.
  • دوست، با امید های واهی در زندگی، سر در گمت نمی کند.
  • دوست، مکمل توست ، او قصدتبدیل تو به شخص رویایی ندارد.
  • دوست، شاید با توشروع نکند اما با تو به نتیجه می رسد.
  • دوست، در بحران ها فقط حمایت می کند او وقت پند دادن را می شناسد.
  • دوست، تنها کسی است که توان بخشیدن تو را دارد.
  • دنیا کوچک است، با محبت دوست است که آن را بزرگ می بینی، زیرا عشق،بخشش،ایثار و مهربانی دوست، در بزرگی روح زمین میگنجد ونقش به یاد ماندنی اوست که تو را مشتاق "دوست بودن " می کند.                                                                                      مافی
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 20:39 توسط نیلوفر و به آفرید |
تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم .

 تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم .

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ،

 و برای خاطر نخستین گل ها ...

 تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .

 تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم ...

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:8 توسط نیلوفر و به آفرید |
عشق :

نگهداری می خواد شبا بیداری می خواد

اگه تنگه دل یار  از تو دلداری می خواد

از جدایی حرف نزن حرفی از رفتن نزن

آتش از روی هوس تو به این قلبم نزن...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:6 توسط نیلوفر و به آفرید |
ای دل تنها بسه چشم انتظاری

من موندم و شبهام شبای بی قراری

چرا تنهام میذاری؟چرا تنهام میذاری؟

باز اون چشات دوباره اومد به یادم

باز اون نگات منو داده به بادم

خدا برس به دادم  ای خدا برس به دادم...

نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:9 توسط نیلوفر و به آفرید |
من و تو خوشحالیم

ما بهم می بالیم

من و تو ما هستیم

اگر این گاه نبود

اگر این ماه نبود

زیر این طاق کبود

کلبه ای داشتیم در بستر رود

گاه و بی گاه صدای دارکوب

آتشی داریم نور افشان

آبجوشی در پس آن

لبانت ترانه خوان

من و تو خوشبختیم

ما خدا را داریم

مثل یک شعر قشنگ

پس آن میز بلند

تب و تاب آن موی کمند

من و تو خیره به هم

تکیه کردی به من

نفست در نفسم

تپش قلب تو تکرار کنان

اگر این گاه نبود

اگر این ماه نبود

من و تو خوشبختیم

ما خدا را داریم

ما به هم می مانیم

                                                         به آفرید

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 20:14 توسط نیلوفر و به آفرید |
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی عدم چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی اتش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:23 توسط نیلوفر و به آفرید |
دلم مانند یک پرنده ی کوچک

درون دست های توست

به نوازش ها و مهربانی هایت عادت کرده

تا حدی که دوست دارد تمام عمرش را

درون دست های تو سپری کند

دست های تو تمام دنیای اوست

پس دنیای او را خراب نکن!!!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:24 توسط نیلوفر و به آفرید |

تو سر چشمه مهربانی هستی

تو هر آنچه را به راستی دوست داری به دست خواهی آورد

باید باورت شود که ارزشمندی و خودت را دوست داشته باشی

شکست ظاهری در این بوده که خودت نبوده ای و بیشتر شبیه کسی که دیگران دوست داشته اند و تاییدش می کردند  بوده ای از خودت به اندازه توان و موقعیت واقعی ات توقع داشته باش بجای گفتگو های ناخوشایند درونی با آرامش در نظر بگیر که در حال حاضر بهترین حرکت برای تو چه هست ؟!

از چه کسانی می توانی کمک بگیری و راهنمایی چه افرادی به راستی برای تو سودمند است ؟ کدام راه تو را به هدفت نزدیک تر می کند؟ ارتباط صادقانه و درخواست کمک را خوب بدان اما از اتکا به دیگران بپرهیز و مطمئن باش که بعد ها تو نیز با محبت و خیر خواهی دست نیاز دیگران را خواهی گرفت بر خلاف آنچه تا کنون رفتار کردهای عمل کن تا تجربه های ناخوشایند تکرار نشوند .

به خودت قول بده تا بهانه تراشی را کنار بگذاری از سلطه جویی دست بردار اگر قصد داری تغییر کنی باید بر بسیاری از رفتار نازیبای خود غلبه کنی .

کسی که باید کمکت کند و تورا با تمام وجود درک کند و نیازها و توان و استعدادهاهایت را بشناسد خودت هستی .

پیشرفت کردن و شاد شدن نیاز مند خطر کردن است اگر به دانش و استعداد غیر واقعی تظاهر کنی همچنان در جایگاهی که اکنون تو را در رنج افکنده باقی خواهد ماند و انگشت اتهامت همیشه روبروی کسی نشانه خواهد رفت . رشدت را محدود می کنی و مجبور خواهی بود با حسرت به زندگی ات نگاه کنی .

بخشش را بیاموز تاپیشروی کنی مهر بورز تا تنها نمانی به قضاوت زندگی دیگران ننشین تا از انتقادهای آنان آسوده بمانی .به جای جلوه دادن کمال خود عیوب خود را برطرف کن تا بتوانبی به راحتی خود و دیگران را ببخشی .

درک کن که زمان زیادی را برای در جا زدن هدر ندهی برای یکبار هم که شده مدت کوتاهی خلاف جهت موج درونت باش.

گاه رسیدن به درک تازه نیازمند بحران است و این باعث می شود با تجربه ای جدید روبرو شوی .

به خودت اعتماد کن با نیازهایت رو راست باش قدمهای کوچک و مطمئن تو را شادمان به مقصد خواهد رساندو بالعکس آن تورا از مقصد دور خواهد کرد.

نتیجه کنونی گواه رفتارهای نادرست خودت بوده ونه چیز دیگری.فرصت بهانه جویی به خودت نده .تو خودت را بهتر از همه می شناسی بیا کمی بیشتر خودت باش .هیچ کس باهوش ترین فرد نیست تو نیز نیستی تنبل ترین انسان نیستی و کسی هم این عنوان را یدک             نمی کشد.آرامش و سلامتی و ثروت شاهین سعادت عدهای خواص نیست همه سزاوار این طرح الهی اند تو نیز جزو آن همگان هستی نه جدا از آنها خود بودن هراسی ندارد بلکه شکل دیگر خود را نشان دادن پیامدی جز پشیمانی و اندوه ندارد.همین اندازه توان داشتن را تجربه کن .

همه فقط آن قدر توانا هستند که بتوانند مهربان ترین و باگذشت ترین باشند.کمال در مهرورزی  و عفو است نه در جلوه دادن های متظاهرانه.

نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:41 توسط نیلوفر و به آفرید |

يادگار روزها و شب هاي وصل؟

اتصالي با جهان بي كران؟

اتفاق كوچه هاي تنگ شهر؟

التماس روزهاي زرد رنگ؟

يا غرور بي بديل سبز و گرم؟

***

خاطرات نورهاي بي فروغ؟

يا كلامي زشت و بي رنگ و درنگ؟

من لباسم بر تن افكار پوچ؟

من توانم بر عصاي روزگار؟

من كه خاكم نيست از بدو وجود؟؟؟

***

من نه آنم كه مرا آن شمريد

يا كه او را از تبارم شمريد

ما كجا و قطره عمق وجود

ما كجا و اسم او شرط ورود

***

من هزاران چهره از خود ديده ام

وز وجودم بر تنم باليده ام

در ره آدم شدن در مانده ام

وز رهش سالها كج مانده ام

***

من سلامم به بلنداي نياز

من سلامت چون دل اين روزگار

او زمن هرگز نگويد داستان

من ز او دانم هزاران چيستان

***

من پرم از خالي حَض وجود

او زمن آگاه  از غش سجود

من ز من بيدارتر از خواب دگر

او زمن هوشيار و هوشيارتر

***

من به آتش قانعم دودم كنيد

من به پايان آگهم نورم كنيد

او زمن دوري كند نازش كشيد

من ز او عاري شدم يادم كنيد

***

اي كسان دار ما دارم زنيد

بر لسان الكنم پايان زنيد

من وجود قاصرم خاكم كنيد

من درخت بي بنم كاهم كنيد

***

من شراب نارسم بي راه و رسم

من كتاب ناصحم بي شرح و وضع

من سفيرم يا وزير اشتهار

من منم بي من شما را ياد باد

نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 18:41 توسط نیلوفر و به آفرید |

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم

 

 مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 18:57 توسط نیلوفر و به آفرید |

همچو

شبنمی

به روی

 برگ

با تو می مانم

تا لحظه ی مرگ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:11 توسط نیلوفر و به آفرید |

یه پسر خوب باید چه کارهایی نکنه

دست تو دماغش نکنه

دختر همسایه رو بوس نکنه

تابلو چشمک نزنه

از سوسک نترسه

شکلکهای ناجور در نیاره

احساس خوش صدایی نکنه

هیچ وقت اخم نکنه

برای کسی ناز نکنه

شبها زود لالا کنه

زود عصبانی نشه

کسی را مسخره نکنه

اینقدرم تو اینترنت نگرده

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 18:48 توسط نیلوفر و به آفرید |
تو  همان عابری هستی که خزان دلم را

 با گام هایت بهار عشق کردی

تو تکرار بارانی

 نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست

 که مرا می خواند!!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:26 توسط نیلوفر و به آفرید |

در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده ای در زمین به او نمی رسد. از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد. آنگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند. و در حال مرگ، با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می شود. همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند

 

تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:8 توسط نیلوفر و به آفرید |

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

 شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

 و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:29 توسط نیلوفر و به آفرید |
  • عشق بیشتر از غریزه سرچشمه می گیره و هر چه از غریزه سربزنه بی ارزشه . ولی دوست داشتن از روح نشئت و تا هر جا که روح ارتفاع داشته باشه دوست داشتن هم به پای اون اوج می گیره .
  • عشق در بیشتر دلها در شکل ورنگهای تقریبا متشابهی متجلی می شه و صفات و حالات و مظاهر مشترکی داره.
  • عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و سپری شدن سالها بر اون اثر می گذاره.
  • عشق با دوری و نزدیکی از دلدار دچار نوسان می شه . بقول معروف میگن : " از دل برود هر آنکه از دیده برفت " اگر دوری به درازا بکشه عشق ضعیف می شه و اگه تماس دوام پیدا کنه عشق رو به ابتذال می ره و همیشه با بیم و امیدو اضطراب زنده و نیرو مند می مونه . ولی دوست داشتن دنیاش دنیای دیگه س.
  • عشق جوششی یک جانبه س فکر نمی کنه که معشوق کیه ؟ چه هویتی داره ؟ در آن واحد بوجود میاد . با همون سرعتی که پدیدار میشه از بین می ره .پادزهر عشق تنفره.
  • اما دوست داشتن در روشنایی ریشه داره در زیر نور سبز می شه و رشد می کنه به همین دلیل همواره پس از آشنایی پدید میادو در حقیقت دو طرف در آغاز خطوط آشنایی رو در سیما و نگاه همدیگه می خونن و پس از آشنا شدنه که خودمونی میشن.دو نفر در عین رو دربایستی داشتن با هم احساس نزدیکی می کنن و این حالت بقدری ظریف و فراره که بسادگی از زیر دست احساس وفهم می گریزه و طعم و بو و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام همدیگه احساس میشه ...
  • عشق فریبی برزگ و قویه و دوست داشتن صداقتی راستین و صمیمی و بی انتها و مطلق.
  • عشق در دریا غرق شدنه و دوست داشتن در دریا شنا کردنه.
  • عشق بینایی رو می گیره و دوست داشتن بینایی میده .
  • عشق خشنه و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن اما دوست داشتن لطیف و نرم و پایدار و سرشار از اطمینان .از عشق هر چه بیشتر بنوشیم  سیراب تر و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر.
  • نهایت عشق هر چه ادامه می یابد کهنه و دوست داشتن نو تر....
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:31 توسط نیلوفر و به آفرید |

نرسیده به درخت

کوچه باقی است که از خواب خدا سبز تر است

در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سربدر میآورد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

سیال فضا خش خشی میشنوی

کودکی می بینی رفته از کاج بلند بالا

جوجه برمی دارد از لانه نور

و از می پرسی خانه دوست کجاست؟

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 19:49 توسط نیلوفر و به آفرید |

مرداب برای بدست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر

 بهم نخوره پس اگه کسی رو دوست داری برای داشتنش سالها صبر کن

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:28 توسط نیلوفر و به آفرید |
 حیات :

               

    غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:21 توسط نیلوفر و به آفرید |

يه عمــره که تو راهـــم تو جــــاده خيالت


تو چشم به راه من باش دارم مي آم کنارت


تو ابراي آسمـــون چشماي نازت پيداسـت


من عاشق چشاتم تـوي دلم چه حرفاست


من دربدر تو راهــــم تو تـــوي آسمـــوني


خسته نمي شم هرگـز آخه! تو مهربوني


من تـوي کولـــه بارم پر از گلهـاي ياسه


يک آينــــه صــداقـــت لبريز التمــــاسه


تو تـوي قلب پاکــت بـــوي خدا رو داري


از بس که مهربـوني عشقو واسم مياري


نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:5 توسط نیلوفر و به آفرید |
خانه ی دلم را بسته بودم

نمی خواستم کسی واردش شود

می خواستم برای خودم باقی بماند

اما تو ناخوانده ی ناخوانده

به لطافت یک گل و به خنکی نسیم

بای در آن نهادی

و رد قدم های سبزت را در جای جای آن

به یادگار گذاشتی

که تا ابد باقی خواهد ماند...

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:28 توسط نیلوفر و به آفرید |

یک نفس فاصله لب تو تا لب من

پس یا تو نفس بکش یا من

هر چند گناه است بوسیدن تو

اینک تونفس بکش گناهش با من

ولادت حضرت علی مبارک باد

 

 

http://hollyquran.blogfa.com/

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:53 توسط نیلوفر و به آفرید |

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست


 

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!


 

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم


 

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت


 

کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!


 

آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد


 

حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند


 

همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت


 

خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......


 

کاشکي که بارون بزنه


 

به سقف و ايوون بزنه


 

کاشکي دلم پر بگيره


 

شادي رو از سر بگيره


 

کاش دوباره بارون بياد


 

رو تن نیلوفر و نسترن


 

کاشکي بوي خدا بياد


 

تو کوچه و تو باغ من


 

.........................


 

کاش دوباره بارون بياد


 

اشک خدا رو ببوسم!


 

تا که دلم جون بگيره


 

از غم دنيا.... نپوسم

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:8 توسط نیلوفر و به آفرید |

يه عمــره که تو راهـــم تو جــــاده خيالت


تو چشم به راه من باش دارم مي آم کنارت


تو ابراي آسمـــون چشماي نازت پيداسـت


من عاشق چشاتم تـوي دلم چه حرفاست


من دربدر تو راهــــم تو تـــوي آسمـــوني


خسته نمي شم هرگـز آخه! تو مهربوني


من تـوي کولـــه بارم پر از گلهـاي ياسه


يک آينــــه صــداقـــت لبريز التمــــاسه


تو تـوي قلب پاکــت بـــوي خدا رو داري


از بس که مهربـوني عشقو واسم مياري

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:6 توسط نیلوفر و به آفرید |

فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش

 گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش

دلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جاي آن است که خون موج زند در دل لعل

زين تغابن که خزف مي‌شکند بازارش

بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود

اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

اي که در کوچه معشوقه ما مي‌گذري

بر حذر باش که سر مي‌شکند ديوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل

جانب عشق عزيز است فرومگذارش

صوفي سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:26 توسط نیلوفر و به آفرید |

گویا که از این میکده یاران همه رفتند 

        هم ساقی و هم ساغر و مستان همه رفتند

 

زین منزل ویران و از آن اهل خرابات            

 بر جای یکی نیست که یاران  همه  رفتند

 

از هر که کنی یاد به صد حسرت و صد آه     

 جز خاطره ای نیست که مردان همه رفتند

 

از جمع هنر نیز همانسان که تو دانی    

 اهل ادب و دانش و عرفان همه رفتند

 

شاید به تاسی  دل حضرت حافظ   

با شادی از این منزل ویران همه رفتند

 

باید همگان میکده را قدر بدانند              

اکنون که ازاین حلقه رندان  همه رفتند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:32 توسط نیلوفر و به آفرید |

ای خوش دلی که عاشق و بی‌تاب می‌ شود!***چشمی که از خیال تو بی‌خواب می‌ شود

آن غم که شادمانی‌ ِ عالم  ، غلام  ِ  اوست***بنگر  «درون  دیده‌ ی  من  آب می‌ شود»

قد  قامة‌  الصّلاة ! نمازی مبارک است***آنجا که ابروان  ِ تو محراب می ‌شود

این روشنی که در دل  ِ من  موج می ‌زند*** اسباب ِ رشک و غبطه‌ ی مهتاب می ‌شود

آن بوسه‌ ها که از لب  ِ خورشید می ‌رسد***روی  لبان  ِ من   ، غزل  ِ ناب  می‌ شود ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:2 توسط نیلوفر و به آفرید |

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:29 توسط نیلوفر و به آفرید |

چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين مي‌آيد؟
چه بيني؟ آب يا آتش؟
پريزادي است آتش‌فام و آبي پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گل‌اندامي‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوه‌اي بيدار از زيبايي خفته‌ست؟
و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
که بيند خواب آب و خواب خاکستر
و اينک باد مي‌لرزاند آن تصوير را در قاب؟
نه اما، هيچ از اين‌ها نيست، اين‌ها نيست...
پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش مي‌برد با خويش
گلي بر آب
اگر در خواب، يا بيدار
و گر بيدار، يا در خواب
گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوي اين دژ، اين نزديک‌ترين ساحل
بسوي پل
روان بر آب
و بوي گل
و آب اما... چه آب از آب‌ها؟
و اما آب...

کوچه‌هاي تنگ پيچاپيچ
و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
کوبه و آويزه و گل‌ميخ‌ها بر در
چون رديف نيزه و خنجر
يادگار قرن‌ها تاريخ
و رديف تيغه‌ها، آرايش درها
در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گويي
در حصار و برج‌ها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر
کنگره ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ي رف‌ها
و هزاره و هره‌هايي بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
و ببين آن طره...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:32 توسط نیلوفر و به آفرید |


قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغي تو ، دروغ
 كه فريبي تو. ، فريب
 قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند 
 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:22 توسط نیلوفر و به آفرید |

در این دنیا که حتی ابر نمی گریید به حال من

همه از من گریزانند ُ تو هم بگذر از این تنها

 

دیگه نمی تونم با تو بمونم

امشب از اینجا می رم

حسابمون بمونه برای روز قیامت

امشب از اینجا می رم

دست خالی از دنیا می رم

من مثل آب جاری می شم می رم

آخر یک روز می فهمی

در من نه جسمی مونده نه جفایی

شکایت نمی کنم از تو

ناراحت می رم

فکر کردی تلخی ها از یاد می رن

وقتی میری منم مثل یک گوله آتیش

مثل کوه منفجر می شم

این عشق را بر هم می زنم و می رم

با تمام وجود می رم

در برگشت رو می بندم

آهنگی رو که برات نوشتم

از همه آهنگ ها پاک می کنم و میرم

تو هر چه گفتی جای خودش می گذارم و می رم

من گریه نمی کنم می دونی

با بغض اشک می رم

از سگها و پرنده ها کمک می گیرم و می رم

مثل گل پژمرده می شم و می رم

خداحافظی نمی کنم و میرم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 14:18 توسط نیلوفر و به آفرید |
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویشتن بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها

وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله ی جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو.

                                                                      (مولانا)

                                                                 

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 15:33 توسط نیلوفر و به آفرید |

یا علی رفتم بقیع اما چه سود

هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست

آن گل صد برگ خوش بویت کجاست

هر چه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بی فاطمه بی حاصل است

فاطمه حلال صد ها مشکل است

من طواف سنگ کردم دل کجاست

راه پیمودم پس منزل کجاست

کعبه بی فاطمه مشتی گل است

قبر زهرا کعبه اهل دل است

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:33 توسط نیلوفر و به آفرید |

آنگاه که دردمندی کم شود

 و دستانی بلند شده به آسمان به نشانه استجابت پایین آید

ُُ آنگاه ملائک تو را می ستایند.

گذشت وایثار صفاتی که به آسانی برای هیچ کس میسر نمی شود.انسان حتماْ باید دارای مقام و مرتبتی باشد تا بتواند به درجه والای گذشت و ایثار دست یابد. کاستن از درد و رنج بیماران علی رغم داشتن هزاران دردو رنج در وجود ُ در محیطی پر استرس و پر تنش ُ کاری است که تنها فرشته ای به نام پرستار از پس آن بر می آید . وی نه تنها از درد جسمی بیمار می کاهدُ بلکه سعی در رفع آلام روحی بیمار نیز دارد و چه ثوابی بالاتر از این که کسی با لبخندت زندگی کند و از نفسهایت جان دوباره گیرد... و تو پرستار منی

 

سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) را به تمام

 هموطنان عزیز و مسلمین جهان تسلیت عرض

 می نماییم.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:33 توسط نیلوفر و به آفرید |
ای کاش ...

دستی مرا به آسمان ها می برد

و روی ابرهای پر باران

و در آن بهشت بی ریا رها می کرد

و در آن لحظه که به جز من و تو

هیچ کس آنجا نیست

با نگاهم به تو می گفتم

در مقابل عشق تو

همه ی آسمان ها و زمین را به زیر پا می گذارم

و به جز اینکه به تو بگویم:

                                 "دوستت دارم"

هیچ چیز برایم ارزشی ندارد

و زمین و هر چه در آن است

در نگاه من چون ذره ای در عمق اقیانوس بی کران است

و آن گاه در اعماق اقیانوس نگاه تو غرق می شدم...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:49 توسط نیلوفر و به آفرید |

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی ، ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم . تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ، ترا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم. 

                     و تو در پاسخ آبی ترین موج تمانی دلم گفتی :

                       دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبائی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرات رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکن و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی  نمیدانم چرا  شاید خطا کردم  و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید .

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگا کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد .

بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد  کسی نفهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد .

 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام برگرد !!!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد . کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم  و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزویت دعا کردم.

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 19:26 توسط نیلوفر و به آفرید |
تا 40 سال دلی خون نخورد دل نشود
طعم انگور که چون باده انگوری نیست
فرض کن نیست هوس آنچه هوا در سر توست
شور عشق است ولی عشق به این شوری نیست
عشق یک چیز لطیف است زمختش نکنید
عشق یک پرده زیباست و لی توری نیست
خانه بی دلبر و معشوق بهشت است ولی
چون بهشتی که در آن حوری نیست
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:2 توسط نیلوفر و به آفرید |

یه روز می رسه که دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره

وقتی به گذشته فکر می کنی با تمام وجود آه می کشی

که چرا از فرصت هایی که داشتی استفاده نکردی؟؟؟

چرا از دوران کودکیت نهایت لذت رو نبردی؟؟؟

اون روز دیگه خیلی دیره

ولی عوضش به جبران گذشته فردا رو داری

پس نهایت سعیت رو بکن که از فرداهات استفاده کنی

تا مثل گذشته به خاطراتت سپرده نشه. . .

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:21 توسط نیلوفر و به آفرید |
صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید...

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 10:19 توسط نیلوفر و به آفرید |
پرسیدم این همه حرف از معجزه،معجزه،کو معجزه؟

ندا رسید از آسمان یاد کن در این جهان چیزی به غیر از معجزه

اعضای همه وجودت مگر معجزه نیست؟؟؟

روح و جسم و تار و پودت مگر معجزه نیست؟؟؟

پیدایش آفرینش مگر معجزه نیست؟؟؟

دنیا و آسمون و زمینش مگر معجزه نیست؟؟؟

بیدار شو،بیدار شو ای مانده در خواب

هشیار شو ،هشیار شو ای گوهر ناب

یا رب ز سر لطف وکرامت نظرم کن

من شاخه ی بی برگ و برم بارورم کن.

یا رب بنشان بر دل من نور حقیقت

وز ظلمت جهلم برهان سحرم کن

دانم که تو سلطان جهانی و خدایا

هر لحظه که غافل شوم از تو خبرم کن...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 15:53 توسط نیلوفر و به آفرید |
مادر من    

 نور چشمم      هستی من

         ساغر خوشبختی من        مستی من

  مادر من  

  امیدم بی توسرابه           یه حبابه روی آبه

         زندگیم بی توخرابه             زندگیم بی تو خرابه...           

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:24 توسط نیلوفر و به آفرید |
می خواهم داستان کوهنوردی را بگویم که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی،ماجرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. 

 شب بلندی های کوه را تماما  در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.    

همان طور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله ی کوه،پایش لیز خورد و از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود  گرفت.

همچنان سقوط  می کرد ودر آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زتدگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به اونزدیک است.ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد :"  خدایا !کمکم کن."

 ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"از من چه می خواهی؟"

ـ ای خدا نجاتم بده!

ـ واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ 

ـ البته که دارم.

ـ اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت ... ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود...

او فقط یک متر از زمین فاصله داشت!!!              

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 16:38 توسط نیلوفر و به آفرید |

همیشه در بازی گرگم به هوا، از گرگ شدن فرار می کردیم

و اکنون،نا خواسته

در تمامی بازی ها گرگیم

بی آنکه از خودمان بترسیم

من از بازی هفت سنگ می ترسم

می تر سم آن قدر سنگ روی سنگ بچینم

که دیوار سنگی مرا در بر گیرد.

بیا لی لی بازی کنیم

که با هر رفتی دوباره برگردیم !!!

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 12:55 توسط نیلوفر و به آفرید |

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود،فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند.هیا هو می کردند و هول می زدندو بیشتر می خواستند.همه چیز توی بساطش بود:غرور،حرص،دروغ،خیانت،جاه طلبی و...هر کسی چیزی می خریدو در ازایش چیزی میداد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادندو بعضی ها پاره ای از روحشان را.بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را.شیطان می خندیدو دهانش بوی گند جهنم میداد.حالم را بهم زد.دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.نه ،انگار ذهنم را خواند.موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم.فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم.نه قیل و قال میکنم ونه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد.می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند! آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی .تو زیرکی و مومن .زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.جوابش را ندادم.از شیطان بدم می آمد.حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را یرداشتم و در جیبم گذاشتم.با خود گفتم :بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یک بار او فریب بخورد.به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم .در آن اما جز غرور چیزی نبود!جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت!فریب خورده بودم.فریب!دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود!فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.بلند شدم وبه سمت میدان رفتم.تمام راه را دوید.تمام راه لعنتش کردم.تمام راه خدا خدا کردم.می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم.عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.به میدان رسیدم.شیطان اما نبود! بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم،صدای قلبم را ! آن وقت نشستم و های های گریه کردم.اشکهایم که تمام شد همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود!...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:36 توسط نیلوفر و به آفرید |
آموخته ام...که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او قلبی برای فهمیدن وی.

آموخته ام...که مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است.

آموخته ام...داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته،زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.

آموخته ام ...تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من میگوید :تو مرا شاد کردی.

آموخته ام ...که تنها اتفاقات  کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام ...که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام...که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام...که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد. 

آموخته ام... که همه میخواهند روی قله ی کوه زندگی کنند اما تمام شادی ها وپیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 12:28 توسط نیلوفر و به آفرید |
"دیروز" و "فردا" دست یکی کردند

"دیروز" با خاطرات گذشته فریبم داد.

"فردا" با وعده های دروغین خوابم کرد.

وقتی چشم گشودم ،

"امروز" رفته بود...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 20:24 توسط نیلوفر و به آفرید |
صفحات زندگی آدم تا یه جایی سفیده

ولی بی هیچ حرف و کلمه ای

درست مثل کاغذ سفیدی که

رو میز جلوت میگذاری و ساعت ها  بهش خیره میشی.

تا بلاخره داستانت رو شروع میکنی.

آدم خودش خبر نداره

ولی اگه بخواد و خدا بخواد

از یه جایی،از یه نقطه ای

نوشته های زندگیشو شروع می کنه...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 13:39 توسط نیلوفر و به آفرید |
مطالب قدیمی‌تر
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

cheshme-khis

نیلوفر و به آفرید

cheshme-khis

http://cheshme-khis.blogfa.com

ترانه بارون

ترانه بارون

ترانه بارون

دلم را با دلت وصله می زنم تا با تو ابدیتی جاودان سازم... حرف دل

ترانه بارون

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

htm!-- Begin WebGozar.com Counter code -->