دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس
از این نا مهربونی ها دارم از غصه میمیرم
رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم
تو این شبگریه میتونی پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی
دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما
دو همقفس دو همزبون دو همسفر دو همصدا
تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش
تو این شبمرگی پاییز بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه
میخوام آیینه ی خونه با چشمات همنشین باشه
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:24 توسط نیلوفر و به آفرید
|


