فهمیدیم که خدا چقدر دوستمون داره
یه امتحان برای جفتمون که فکر کنم ازش سربلند اومدیم بیرون
که باعث شد به خدا بشتر نزدیک شیم
بعد از ۲ روز که گذشته وقتی بیشتر فکر میکنم
به این نتیجه میرسم که انگار خدا هم همینو میخواست
خدایا بزرگیت رو شاکریم
هم من هم تو
و تو...
بارها و بارها بهت گفتم دوستت دارم
بهت گفتم که دلم میخواد یه جوری بهت نشون بدم
اما نمی دونم چجوری
شاید الانم ندونم ولی مطمئنم
یه روز خدا این توانایی رو بهم میده که
دوست داشتنم رو بهت نشون بدم
می خوام ازت تشکر کنم
تشکر برای همه چیزایی که بهم دادی
می خوام بگم تا هر جا که نفسم اجازه بده
تا هر جا که زنده بمونم
قدرت رو میدونم
با این که اینجا نیستی ولی
تو هر ثانیه باهات زندگی میکنم
پا به پات نفس میکشم
نمی خوام و نمی ذارم که که حس تنهایی
هیچ وقت اون وجود نازنینت رو اذیت کنه
همیشه سعی میکردم با شعرایی که میگذاشتم اینجا
حسم رو بهت انتقال بدم
اما امروز... امروز برام یه روز خاص بود
روزی که دوست داشتم یه دفعه بدون هیچ زمینه ای
برات بنویسم بدون هیچ چکنویسی بدون خط خوردگی
بداهه!!!
نیلوفر
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:6 توسط نیلوفر و به آفرید
|

